از مانتو بیزار بود.یک کاپشن تنش بود که جاهایی رو که باید میپوشوند پوشونده بود.یک شال کاموایی پت و پهن و گرم سرش بود.شلوار جین پاش بود و یه کفش پر از بند.
راه میرفت و دستش توی جیب کاپشنش بود.میدونست که وقتی زمین یخ و برف داره نباید دستش رو توی جیبش کنه چون تعادلش رو از دست میده و میفته اما دستش رو در نمیاورد و همیشه توی جیبش بود.چند بار نزدیک بود سر بخوره اما باز هم...
راه میرفت.نیمکتی پر از برف و یخای اب شده ی کثیف به چشمش اومد.فکر نکرد و نشست.رو شو کرد اون طرف.واسش جالب بود که هنوز نشسته.دلش میخواست باهاش حرف بزنه اما میترسید که کسی ببینه.نگاش میکرد.یهو شروع کرد به حرف زدن.اشک تو چشاش جمع شده بود از درد و غم و سرما و سرما..باد میومد.دختر سردش شده بود اما اون نشسته بود و به حرفاش گوش میکرد.دختره که از همه بدش میومد دلش یه جوری شده بود یه لبخند کوچیک نشست روی لبش..از خودش میپرسید میشه منو دوست داشته باشه و تا ته حرف بمونه و منم؟!
حرف زد و حرف زد..از دور مامور شهرداری و دید که میومد و همه چیو جمع میکرد و توی پلاستیک اشغالش میرخت.رسید به نیمکت.با تعجب به دختر نگاه کرد.کمی مکث کرد و دستشو دراز کرد و برگ و برداشت و انداخت توی پلاستیکش.دختره دید که چقدر راحت برگ هم رفت و قاطیه بقیه اشغالا شد حتی بدون خداحافظی!
بلند شد دستش وکرد تو جیبش و رفت...
همین.


